خیال خال تو با خود به خاک خواهم برد ........... که تا ز خال تو خاکم شود عبیرآمیز

تارو پود یا تیر ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



خدا یک تار و یک تور و یک تیر دارد، با تار و تور و تیر خود آدم ها را جذب می کند.
تار خدا قرآن است. نغمه های قرآن آسمانی است خیلی ها از این طریق جذب می شوند.

خیلی ها را با تور جذب خودش می کند، مثل مراسم اعتکاف و مراسم ماه رمضان و شب قدر.

تیر خدا همان بارهای مشکلات است، غالب آدمها را از این طریق جذب خودش می کند اولیای خدا برای مشکلات لحظه شماری می کردند.

 



 

جهان نیوز



:: موضوعات مرتبط: دست های پشت پرده(حکمت خدا)، حدیث دل، اس ام اس خدایی
نویسنده : ظل آفتاب
تاریخ : دوشنبه 12 اسفند1392
زمان : 4:17 بعد از ظهر
با خودت چند چندی؟


اول که این عکسو دیدم دلم یهو هورررری ریخت

گفتم اصلا دلم نمی خواد جای این آدم می بودم.

ولی بعدش.....


با خودم گفتم. این آدم به اینکه جایی که نشسته امنه ، ایمان داره...

تو چی؟ تو پرتگاه های زندگی انقدر به خدا ایمان داری؟ به اینکه حافظه؟ به اینکه هواتو داره؟.....

الآن دلم می خواد حداقل یه بار جای ایشون باشم. اون بالا. تنها. ببینم با خودم چند چندم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دلم خیلی گرفته.خیلی....



:: موضوعات مرتبط: دست های پشت پرده(حکمت خدا)، حدیث دل، اس ام اس خدایی
نویسنده : ظل آفتاب
تاریخ : دوشنبه 7 بهمن1392
زمان : 3:0 بعد از ظهر
بیدار شو از خواب غفلت!!!!!!!!!



اى عـزيـز، بـيـدار شو و پنبه غفلت را از گوش بيرون كن و خواب غفلت را بر چشم خـود حـرام نـما، و بدان كه ترا خداى تعالى براى خود آفريده ، چنانچه در حديث قدسى مى فرمايد :

يابن آدم خلقت الاشياء لاجلك ، و خلقتك لاجلى
اى پسر آدم ، هـمـه چـيـز را بـراى تـو آفـريـدم و تـو را بـراى خـود آفـريدم . 


                          و قلب تو را مـنـزلگـاه خـود قرار داده .

تو و قلب تو يكى از نواميس الهيه هستيد،

                              حق تعالى غيور است نسبت به ناموس خود،

                                           اين قدر پرده درى مكن به ناموس حق تعالى ،

                                                                             دست درازى را روامدار.


بترس از غيرت حق تعالى كه تو را در اين عالم همچنان رسوا كند كه هرچه خواهى اصلاح كـنـى نـتـوانـى .


شرح چهل حديث امام (ره)
  



:: موضوعات مرتبط: داستان دوستی خدا(حدیث قدسی)، دست های پشت پرده(حکمت خدا)
نویسنده : ظل آفتاب
تاریخ : جمعه 27 دی1392
زمان : 1:33 بعد از ظهر
یوسف این چه کاری هس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


يوسف مي دانست که تمام درها بسته اند ؛

اما بخاطر خدا و تنها به اميد او ،

به سوي درهاي بسته دويد و تمام درهاي بسته برايش باز شد ...

اگر تمام درهاي دنيا هم به رويت بسته شدند ؛

تو هم بخاطر خدا و با اعتماد به او ، به سوي درهاي بسته بدو ،

چون :

خــداي تــو و يوســف يکـيــسـت ...

خدا همین جاست کنار تو


 



:: موضوعات مرتبط: دست های پشت پرده(حکمت خدا)
نویسنده : ظل آفتاب
تاریخ : دوشنبه 11 آذر1392
زمان : 1:6 قبل از ظهر
اعتراض به گرمای هوا !!


روز عیسی بن مریم ( علیه السلام ) در بیابان بود باران شدیدی او را گرفت به هر طرف روی کرد پناهی و مکانی ندید. تا رسید به جائی دید یک نفر نماز میخواند وبه حوالی او باران نمی بارد . چون نماز را تمام کرد حضرت عیسی ( علیه السلام ) به او فرمود : بیا دعا کنیم تا باران آرام بگیرد .

عابد : من چگونه دعا کنم و حال آنکه چهل سال است که در این مکان به عبادت خدا قیام کرده ام تا توبه مرا قبول کند و هنوز قبول توبه ام معلوم نیست .

عیسی ( علیه السلام ) : از کجا می دانی که توبه تو قبول نشده است ؟

عابد : من از خدا خواسته ام هر وقت توبه من قبول گشته است یکی از پیغمبرانش را به اینجا بفرستد.

عیسی ( علیه السلام ) : توبه تو قبول شده است . من عیسی پیغمبرم بگو ببینم چه گناهی کرده ای ؟

عابد : روزی در تابستان بیرون آمدم هوا بسیار گرم بود گفتم : این چه روز گرمی است ما را کشت !!  

نفایس الاخبار

از وبلاگ حاج محب



:: موضوعات مرتبط: دست های پشت پرده(حکمت خدا)
نویسنده : ظل آفتاب
تاریخ : جمعه 24 آبان1392
زمان : 12:45 بعد از ظهر
آتش نمیسوزونه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


آتشي که نمى سوزاند
" ابراهيم " را
و دريايى که غرق نمي کند
" موسى " را
کودکي که مادرش او را
به دست موجهاى " نيل " مي سپارد
تا برسد به خانه ي تشنه به خونش

ديگري را برادرانش به چاه مى اندازند
سر از خانه ي عزيز مصر درمي آورد

آيا هنوز هم نياموختي ؟!
که اگر همه ي عالم
قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند
و خدا نخواهد ، " نمي توانند "

پس

به " تدبيرش " اعتماد کن
به " حکمتش " دل بسپار
به او " توکل " کن
و به سمت او " قدمي بردار "

تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشيني

 

god

 



:: موضوعات مرتبط: دست های پشت پرده(حکمت خدا)
نویسنده : ظل آفتاب
تاریخ : یکشنبه 2 تیر1392
زمان : 0:1 قبل از ظهر
معامله با خدا
| ادامه مطلب...

آورده اند كه....

 مرد كشاورزى هر چه مى كاشت به خوبى برداشت نمى كرد و از فقر و بيچاره گى مى ناليد تا اين كه روزى به مسجد رفت ، ديد واعظ بر منبر مى گويد: (( هر كس با خدا شريك شود سود بيشتر مى برد )) خلاصه بحثى در مورد خمس و زكات داشت و از فوائد آن حرف مى زد. مرد هم خوب به حرفهاى واعظ گوش مى داد و با خود گفت با خدا شريك شوم شايد وضع من هم خوب شود، لذا از واعظ پرسيد: (( چكنم ؟ )) او در جواب گفت (( هر سال از محصول مزرعه خود سهمى براى خدا كنار بگذار. ))

 

 


god

 



:: موضوعات مرتبط: دست های پشت پرده(حکمت خدا)
نویسنده : ظل آفتاب
تاریخ : چهارشنبه 8 خرداد1392
زمان : 0:6 قبل از ظهر
جوان خائف و مرد عابد
| ادامه مطلب...

god

امام سجاد علیه السلام مى‌فرماید:

مردى با خانواده خود سوار كشتى شد، و در دریا به حركت آمد، كشتى شكست، و از سرنشینان آن جز همسر آن مرد كسى نجات نیافت. زن بر تخته پاره‌اى قرار گرفت، و موج دریا وى را به یكى از جزیره‌هاى میان آب برد. در آن جزیره مرد راهزنى زندگى مى‌كرد كه هر عمل حرامى را مرتكب شده بود، و به هر فعل قبیحى دامن آلوده داشت، ناگهان آن زن را بالاى سر خود دیده به او گفت: آدمى زادى یا پرى؟ زن گفت: آدمم، دیگر سخنى نگفت، برخاست و قصد كرد ...



:: موضوعات مرتبط: داستان دوستی خدا(حدیث قدسی)، دست های پشت پرده(حکمت خدا)
نویسنده : ظل آفتاب
تاریخ : یکشنبه 27 اسفند1391
زمان : 0:13 قبل از ظهر
سایه ات چیست؟؟؟!


قال الصّادق علیه السلام:
… همانا خداوند، دنیا راهمچون سایه تو آفریده؛ اگر در پی آن باشی تو را به سختی و مشقت اندازد و هرگز به آن نخواهی رسید و اگر آن را پشت سراندازی، خود به دنبال تو آید در حالی که توآسوده ای.
بحارالأنوار/ج۷۰ /ص۱۶۵
god


:: موضوعات مرتبط: دست های پشت پرده(حکمت خدا)
نویسنده : ظل آفتاب
تاریخ : جمعه 21 مهر1391
زمان : 2:31 بعد از ظهر
یک داستان از نیوتون


نیوتون در آزمایشگاه خودش مدلی از منظومه ی شمسی ساخته بود . دوستش یک آدمی ملحد بود و خدا را قبول نداشت وارد شد دوستش گفت چه کسی این مدل را ساخته؟

 نیوتون گفت :کسی آن را نساخته خود به خود بوجود آمده دوستش گفت:چطور ممکن است

نیوتون گفت:پس تو چطور با مشاهده دقیق نظم این عالم آن را بدون خالق می پنداری ولی یک مدل را صاحب خالق می دانی.

خدا



:: موضوعات مرتبط: دست های پشت پرده(حکمت خدا)
نویسنده : ظل آفتاب
تاریخ : یکشنبه 5 شهریور1391
زمان : 1:9 قبل از ظهر
از خدا خواستم گفت نه!!!!!


از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد

خدا گفت نه!

رها کردن کار توست ، تو باید از آنها دست بکشی.

از خدا خواستم تا شکیبایی ام بخشد

خدا گفت : نه!

شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است.

از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد.

خدا گفت: نه!

من به تو نعمت و برکت دادم. حال با توست که سعادت را به چنگ آوری.

از خدا خواستم تا از رنج هایم بکاهد

خدا گفت: نه!

رنج و سختی، تو را از دنیا دورتر و دورتر، و به من نزدیک تر و نزدیک تر می‌کند.

از خدا خواستم تا روحم را تعالی بخشد

خدا گفت: نه!

بایسته آن است که تو خود سر برآوری و ببالی، اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمندتر و پرثمرتر شوی.

من هر چیزی را که به گمانم در زندگی لذت می آفریند، از خدا خواستم و باز گفت: نه!

من به تو زندگی خواهم داد تا تو خود از هر چیزی لذتی به کف آری.

از خدا خواستم یاری ام دهد تا دیگران را دوست بدارم، همان گونه که آنها مرا دوست دارند

و خدا گفت: آه، سرانجام چیزی خواستی تا من اجابت کنم

 

 

god



:: موضوعات مرتبط: دست های پشت پرده(حکمت خدا)
نویسنده : ظل آفتاب
تاریخ : پنجشنبه 5 مرداد1391
زمان : 11:49 بعد از ظهر
کنار ساحل آرامش


يک شب مردی در خواب ديد که با خدا روی شنهای ساحل قدم ميزند. و از آنجا تمامی مراحل زندگيش را ميديد.

ناگهان متوجه شد که در مواقع شادی و خوشحاليش همواره دو رد پا روی ساحل است . جا پای خودش و جای پای خدا.

 اما در مواقع سختی و نااميدی فقط يک رد پا بر روی شنها وجود دارد.


آن مرد با گلايه از خدا پرسيد: چرا؟ در مواقع شادمانی من با من بودی اما در موقع نااميدی و رنج مرا تنها گذاشتی؟

خداوند پاسخ داد :" من هيچگاه تورا تنها نگذاشتم."

 در موقع رنج و نااميدی تو، من تو را به دوش گرفته بودم و با خود ميبردم . اين جای پای من است تو آ ن موقع روی شانه های من بودی .

 

god




:: موضوعات مرتبط: دست های پشت پرده(حکمت خدا)
نویسنده : ظل آفتاب
تاریخ : شنبه 24 تیر1391
زمان : 1:13 قبل از ظهر


دلسوخته اى هر شب خدا را مى خواند و ذکر الله از دهان او نمى افتاد. در همه حال لفظ الله بر زبان داشت و يک دم از اين ذکر، نمى آسود.
شبى شيطان به سراغش آمد و گفت : اين همه الله را لبيک کو ؟ چگونه او را اين همه مى خوانى و هيچ پاسخ نمى شنوى ؟ اگر در اين ذکر، سودى بود، بايد ندايى مى شنيدى و لبيکى مى آمد.
مرد، شکسته دل شد و به خواب رفت .

در خواب حضرت خضر را ديد که به او مى گويد: چه شد که از ذکر بازماندى ؟
گفت : همه عمر او را خواندم ، هيچ پاسخ نشنيدم . اگر بر در کسى چند بار بکوبند ، پاسخى شنوند . من سال ها است که الله مى گويم و لبيک نمى شنوم . ترسم که مرا از خود رانده باشد و سزاوار لبيک نباشم .

خضر گفت : هرگاه که او را خواندى ، او تو را پاسخ گفته است .
گفت : چگونه ؟ گفت : همين که او را مى خوانى ، او تو را حال و توفيق داده است که باز بيايى و الله بگويى . آن الله گفتن هاى تو، لبيک هاى خدا است . اگر رد باب بودى ، آن توفيق نمى يافتى که باز آيى و باز او را بخوانى .

 بدان که اگر در دل تو سوز و دردى است ، آن سوز و گدازها، همان فرستادگان خدا هستند که از جانب خدا تو را پاسخ مى گويند و به درگاه او مى کشانند.


گفت آن الله تو لبيک ماست
آن نياز و درد و سوزت پيک ماست
ترس و عشق تو کمند لطف ماست
زير هر يا رب تو لبيک هاست

my god



:: موضوعات مرتبط: دست های پشت پرده(حکمت خدا)
نویسنده : ظل آفتاب
تاریخ : سه شنبه 13 تیر1391
زمان : 8:17 بعد از ظهر
خدایاااا بریدم.


مهمات تمام شده بود.

حاجی بیسیم زد ولی بی فایده بود.نه مهماتی!

-خدایا هیچ کس نمیتونه کمک بکنه.

یقه کیو بگیرم جز تو؟؟؟؟

تو اون تاریکی زد به بیابون وداد میزد.

زیر پایش خالی شد.افتاد داخل حفره ای بزرگ....

خواست بلند بشه.درد پیچید تو پاش.پاشو دراز کرد.

پوتین هاش رو خاک کشیده شد و نرمه خاک رو پلاستیک نشست روی جعبه.

بازش کرد.جعبه دوم ، جعبه سوم.

ارمیا

همه شان پربود. عراقی ها نتوانسته بودند قبل از فرار ،انبار مهماتشان را منفجر کنند

خدایا بزریگیتو شکر

یاکریم.نوکریم



:: موضوعات مرتبط: دست های پشت پرده(حکمت خدا)
نویسنده : ظل آفتاب
تاریخ : یکشنبه 14 خرداد1391
زمان : 7:53 بعد از ظهر
چرا دعا کنم؟


بنده ای خدا را گفت:


اگر سرنوشت مرا تو نوشته ای پس چرا دعا کنم؟

خدا گفت:


شاید نوشته باشم هر چه دعا کند …

 

god
 



:: موضوعات مرتبط: دست های پشت پرده(حکمت خدا)
نویسنده : ظل آفتاب
تاریخ : سه شنبه 12 اردیبهشت1391
زمان : 0:40 قبل از ظهر
یاکریم ، نوکریم


درویشی تهیدست از كنار باغ كریم خان زند عبور می‌كرد.
چشمش به شاه افتاد با دست اشاره‌ای به او کرد.

كریم خان دستور داد درویش را به داخل باغ اوردند.
كریم خان گفت: این اشاره‌های تو برای چه بود؟
درویش گفت: نام من كریم است و نام تو هم كریم و خدا هم كریم. آن كریم به تو چقدر داده است و به من چی داده؟
كریم خان در حال كشیدن قلیان بود؛ گفت چه می‌خواهی؟
درویش گفت: همین قلیان، مرا بس است.
چند روز بعد درویش قلیان را به بازار برد و قلیان بفروخت. خریدار قلیان كسی نبود جز كسی كه می‌خواست نزد كریم خان رفته و تحفه برای خان ببرد. پس جیب درویش پر از سكه كرد و قلیان نزد كریم خان برد...
روزگاری سپری شد. درویش جهت تشكر نزد خان رفت.
ناگه چشمش به قلیان افتاد و با دست اشاره‌ای به كریم خان زند كرد و گفت: نه من كریمم نه تو. كریم فقط خداست، که جیب مرا پر از پول كرد و قلیان تو هم سر جایش هست !!!


یا کریم خیلی نوکریم

god



:: موضوعات مرتبط: دست های پشت پرده(حکمت خدا)
نویسنده : ظل آفتاب
تاریخ : دوشنبه 4 اردیبهشت1391
زمان : 11:51 بعد از ظهر
مورچه و سلیمان




روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.
از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟
مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.
حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.
مورچه گفت: “تمام سعی ام را می کنم…!”
حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.
مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آورد … چه بهتر که هرگز نومیدی را در حریم خود راه ندهیم و در هر تلاشی تمام سعی مان را بکنیم، چون پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست …

 

 

god



:: موضوعات مرتبط: دست های پشت پرده(حکمت خدا)
نویسنده : ظل آفتاب
تاریخ : شنبه 2 اردیبهشت1391
زمان : 11:44 بعد از ظهر
خدایا خوابم میاد


خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن 11 رکعت است.
بنده: خدایا من خسته ام نمیتوانم.
خدا: بنده ی من 2رکعت نماز شفع بخوان و 1 رکعت نماز وتر.

بنده: خدایا برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.

خدا: بنده ی من قبل از خواب این 3 رکعت را بخوان.

بنده: خدایا 3 رکعت زیاد است.
خدا: بنده ی من فقط 1 رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدایا امروز خیلی خسته ام راه دیگری ندارد؟

خدا: قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله.

یا الله ...

بنده: خدایا من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم میپرد.

خدا: همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن بگو یا الله.
بنده: خدایا هوا سرد است!نمیتوانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم.
خدا:بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب مکنیم
بنده اعتنائی نمی کند و می خوابد!!!!
خدا: ملائکه من! ببینید آنقدر ساده گرفتم اما او خوابیده است.
خدا: چیزی به اذان صبح نمانده او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده.

ملائکه: خداوندا 2بار او را بیدار کردیم اما باز خوابید.
خدا: در گوشش بگویید خدا منتظر توست.
ملائکه: باز هم بیدار نمی شود.
خدا:اذان صبح را میگویند هنگام طلوع آفتاب است.ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا میشود
.

god


ملائکه: خداوندا نمیخواهی با او قهر کنی؟
خدا:او جزء من کسی را ندارد....شاید توبه کرد.
بنده من هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صدها خدا داری!!


:: موضوعات مرتبط: داستان دوستی خدا(حدیث قدسی)، دست های پشت پرده(حکمت خدا)
نویسنده : ظل آفتاب
تاریخ : دوشنبه 28 فروردین1391
زمان : 11:9 بعد از ظهر
چند امتیاز داری؟


روزي مردي خواب ديد که مرده و پس از گذشتن از پلي به دروازه بهشت رسيده است. دربان بهشت به مرد گفت: براي ورود به بهشت بايد صد امتياز داشته باشيد، کارهاي خوبي را که در دنيا انجام داده ايد، بگوييد تا من به شما امتياز بدهم.

مرد گفت: من با همسرم ازدواج کردم، 50 سال با او به مهرباني رفتار کردم و هرگز به او خيانت نکردم.
فرشته گفت: اين سه امتياز.
مرد اضافه کرد: من در تمام طول عمرم به خداوند اعتقاد داشتم و حتي ديگران را هم به راه راست هدايت مي کردم.
فرشته گفت: اين هم يک امتياز.

مرد باز ادامه داد: در شهر نوانخانه اي ساختم و کودکان بي خانمان را آنجا جمع کردم و به آنها کمک کردم.
فرشته گفت: اين هم دو امتياز.

مرد در حالي که گريه مي کرد، گفت: با اين وضع من هرگز نمي توانم داخل بهشت شوم مگر اينکه خداوند لطفش را شامل حال من کند.

فرشته لبخندي زد و گفت: بله، تنها راه ورود بشر به بهشت موهبت الهي است و اکنون اين لطف شامل حال شما شد و اجازه ورود به بهشت برايتان صادر شد!
 
 
 
gog


:: موضوعات مرتبط: دست های پشت پرده(حکمت خدا)
نویسنده : ظل آفتاب
تاریخ : جمعه 25 فروردین1391
زمان : 10:48 بعد از ظهر
بابا!خداجون تو دیگه کی هستی؟


این مطلب خیلی زیبا بود.کلی عکس داشت.گفتم خودتون به اصلش مراجعه کنین

خیلی عالیه

خداااااااااااااااااای من!!!!!!!!!!!



:: موضوعات مرتبط: دست های پشت پرده(حکمت خدا)
نویسنده : ظل آفتاب
تاریخ : چهارشنبه 16 فروردین1391
زمان : 2:4 قبل از ظهر


 

god

 

امام هفتم عليه السلام مى‏فرمايند:

امام صادق عليه السلام همراه با جمعى كه داراى اموالى بودند در راه بود، خبر دادند در اين مسير دزدانى هستند كه راه را بر مردم گرفته‏ و اموال آنان را به غارت مى‏برند.
بدن كاروانيان از وحشت به لرزه آمد، حضرت فرمودند: شما را چه شده؟


گفتند: اموالى با ماست كه از غارت شدن آن به توسط دزدان راه مى‏ترسيم.
آيا آن اموال را به عنوان اينكه از شماست از ما قبول مى‏كنى؟ باشد كه دزدان راه اگر آنها را در اختيار تو ببينند گذشت كرده و واگذارند.
فرمودند: چه مى‏دانيد؟ شايد دزدان جز مرا قصد نداشته باشند، شايد آنها را براى تلف شدن در اختيار من بگذاريد.
گفتند: مى‏گويى چه كنيم؟ آيا اموالمان را زير خاك پنهان كنيم؟ فرمودند: نه، چرا كه دفن آنها سبب ضايع شدن آنهاست، شايد بيگانه‏اى يا غريبى به آن دستبرد بزند يا ممكن است بعد از اين به آن دست نيابيد و محل آن را گم كنيد.
گفتند: چه كنيم؟

فرمودند: آن را نزد كسى به امانت بگذاريد كه حفظش كند و از آن جانبدارى نموده و به آن بيفزايد، و يك درهم از آن را از دنيا و آنچه كه در آن است بزرگتر نمايد، سپس آن را به شما باز گرداند و بر شما بيش از آنچه كه نيازمنديد كامل و تمام نمايد.
گفتند: چنين امانتدارى كيست؟ فرمودند: پروردگار عالميان،

 عرضه داشتند:
چگونه نزد او امانت بگذاريم؟ فرمودند: به ناتوانان از مسلمانان صدقه دهيد، عرضه داشتند: در اين بيابان چنين افرادى وجود ندارند تا ما به آنان صدقه بدهيم، فرمودند: ثلث مال خود را تصميم بگيريد در راه حق صدقه دهيد تا خداوند باقى آن را از بلايى كه از جانب دزدان مى‏ترسيد به سر شما آيد حفظ كند.

 عرضه داشتند: تصميم گرفتيم، فرمودند: پس همه‏ى شما در امان خدا هستيد، راه را ادامه دهيد.
حركت خود را ادامه دادند، سر و كله‏ى دزدان پيدا شد،

 حضرت فرمودند:چرا مى‏ترسيد؟ شما در امان خدا هستيد.

دزدان جلو آمدند، پياده شده دست‏ امام صادق عليه السلام را بوسيدند و گفتند: ديشب در عالم خواب رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم را ديديم، به ما امر فرمودند خود را به حضرت شما عرضه كنيم، اكنون در اختيار شما و اين كاروانيم تا دشمنان و دزدان راه را از آنان دفع كنيم،

فرمودند: نيازى به شما نيست، كسى كه شما را از ما دفع كرد، دشمنان و دزدان راه را از ما دفع مى‏كند!
كاروان سالم بيابان را پشت سر گذاشت، ثلث مال خود را به ناتوانان صدقه دادند، تجارتشان بركت گرفت، به هر درهمى ده درهم به دست آوردند، گفتند:
بركت وجود حضرت صادق عليه السلام چه اندازه عظيم و بزرگ بود! حضرت فرمودند:
بركت معامله با خدا را شناختيد، بر آن مداومت كنيد .

نظرشماچیه؟

اسک دین



:: موضوعات مرتبط: دست های پشت پرده(حکمت خدا)
نویسنده : ظل آفتاب
تاریخ : شنبه 12 فروردین1391
زمان : 0:20 قبل از ظهر
حکایت آن درخت


در میان بنی اسرائیل عابدی زندگی می کرد. روزی به او گفتند که فلان جا درختی است و قومی آن را می پرستند. عابد خشمگین شده، برخاست و تبر بر دوش نهاد تا آن درخت را بر کند.

ابلیس به صورت پیری بر مسیر او مجسّم شد و گفت: ای عابد! بر گرد و به عبادت خود مشغول باش. عابد گفت: نه، بریدن درخت اولی است و بعد درگیر شدند.
عابد برابلیس پیروز شد و او را بر زمین کوفت. ابلیس گفت: دست بردار تا سخنی بگویم. تو که پیامبر نیستی و خدا این کار را بر تو مأمور ننموده است. به خانه برگرد تا هر روز دو دینار زیر بالش تو نَهَم. با یکی معاش کن ودیگری را انفاق نما.
عابد با خود گفت: راست می گوید: بامداد روز بعد دودینار دید، روز دوم دو دینار، ولی روز سوم چیزی نبود؛

 خشمگین شد و تبر بر دوش گرفت. باز در همان نقطه ابلیس پیش آمد و گفت: کجا؟ عابد گفت: آمده ام تا درخت را برکنم، در این مشاجره، ابلیس پیروز شد.
ابلیس گفت: بار اول تو برای خدا خشمگین بودی و خدا مرا مسخّر تو ساخت، ولی این بار برای دنیا و دینار خشمگین شدی، پس مغلوب من گشتی.
به نقل از: کیمیای سعادت، ص 757.

 



:: موضوعات مرتبط: دست های پشت پرده(حکمت خدا)
نویسنده : ظل آفتاب
تاریخ : شنبه 22 بهمن1390
زمان : 10:22 بعد از ظهر
مداد باش


پسرک پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .
- اما این هم مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد ۵ خاصیت است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی می کنی .
صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .
صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.
صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .
صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی .
 
 

 


:: موضوعات مرتبط: دست های پشت پرده(حکمت خدا)
نویسنده : ظل آفتاب
تاریخ : چهارشنبه 12 بهمن1390
زمان : 12:32 بعد از ظهر
دعای خالص


لوئیزردن زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس و نگاهی مغموم.

 وارد خواربار فروشی محله شد وبا فروتنی از صاحب مغازه خواست تا کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.

جانلانگ هاوس، صاحب مغازه با بی اعتنائی نیم نگاهی اندااخت و محلش نگذاشت و با حالتبدی سعی کرد او را بیرون کند.زن نیازمند درحالی که اصرار میکرد گفت: آقا ... شما را به خدا قسم میدهم به محض اینکه بتوانم پولتان را میآورم.جانگفت که نسیه نمی دهد.مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت: ببین این خانم چه میخواهدخرید این خانم با من ...خواروبار فروش گفت : لازم نیست ... خودم می دهم ...

 لیست خریدت کو؟لوئیزگفت: اینجاست ... جانگفت: لیستت را بگذار روی ترازو ... به اندازه وزنش هرچه خواستی ببر ...!

لوئیزبا خجالت یک لحظه مکث کرد از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را رویکفه ترازو گذاشت ... همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پائین رفت ... خواربارفروش باورش نمی شد ... مشتریاز سر رضایت خندید ... مغازهدار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد ... کفه ترازو برابر نشد ... آن قدر چیز گذاشت تا بالاخره کفه ها برابر شدند .

دراین وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشتهاست ... کاغذلیست خرید نبود ...

دعای زن بود که نوشته بود: " ای خدای عزیزم ... تو از نیاز من باخبری ... خودت آن را برآورده کن "*******************فقط اوست كه مي‌داند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است. دعابهترين هديه رايگاني است كه مي‌توان به هر كسي داد و پاداش بسياربرد.

 

only god

 بر گرفته از كتاب لبخند خدا



:: موضوعات مرتبط: دست های پشت پرده(حکمت خدا)
نویسنده : ظل آفتاب
تاریخ : شنبه 24 دی1390
زمان : 11:7 بعد از ظهر
تخته سنگ


در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل

مردم را ببيند خودش را در جايي مخٿي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از

كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردندكه اين چه شهري است كه نظم ندارد

. حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر

نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد.


بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار

داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن

سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود : " هر سد و مانعي مي

تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد

سنگ بین مسیر



:: موضوعات مرتبط: دست های پشت پرده(حکمت خدا)
نویسنده : ظل آفتاب
تاریخ : یکشنبه 20 آذر1390
زمان : 1:23 قبل از ظهر
رزق و روزی


حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت . سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.
مورچه گفت : ” ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند ار آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .
این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم .”
سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))
مورچه گفت آری او می گوید :
ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن




:: موضوعات مرتبط: دست های پشت پرده(حکمت خدا)
نویسنده : ظل آفتاب
تاریخ : پنجشنبه 3 آذر1390
زمان : 9:0 بعد از ظهر
زنجير عشق
| ادامه مطلب...

يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقٿ شود.
اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گٿت من اومدم کمکتون کنم.
زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست .
وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رٿتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟"
و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام.
و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم.
اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني.
نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"
چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست
بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود.
او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد ٿهميد.
وقتي که پيشخدمت فت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ،
درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود.
وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود.
در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد.
همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه

پ: خدا هیچ کاری رو تو این دنیا بی جواب نمی ذاره . مخصوصا کار خوب رو

این برای خودم هم تجربه شده



:: موضوعات مرتبط: دست های پشت پرده(حکمت خدا)
نویسنده : ظل آفتاب
تاریخ : چهارشنبه 2 آذر1390
زمان : 1:22 قبل از ظهر
به خدا اعتماد داریم؟2


شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه او

فقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند

ديگري گفت:موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم.

وقتي به قله رسيد ند ، شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد.

شهسوار اولي گفت: مي بيني؟ بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم.

ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد، هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند.

گنج معرفت


مرشدمي گويد:تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند


اسک دین



:: موضوعات مرتبط: دست های پشت پرده(حکمت خدا)
نویسنده : ظل آفتاب
تاریخ : جمعه 27 آبان1390
زمان : 9:10 بعد از ظهر
به خدا اعتماد داریم؟
| ادامه مطلب...

شاید این داستان را بارها و بارها شنیده و یا خوانده باشیم

اما امروز در حالی که آن را مرور میکنی از خودت بپرس :

چه قدر به خدا اعتماد دارم؟

مثلا"خدا میگه غصه روزی نخور از تو حرکت از من برکت!

خمس و زکات دهید تا مال شما فزونی یابد!

از ترس فقر ازدواج رو به تاخیر ننداز! و....."

و هزاران وعده الهی دیگه  که مابه اون توجهی نمیکنیم

امروز وقتی این داستان رو میخونی از خودت بپرس: به کدوم وعده خدا اعتماد کردم و ضرر کردم؟

به خدا اعتماد دارم؟

کجا به وعده اش عمل نکرد؟

 

داستان درباره ی یک کوهنورد است که می خواست از بلندترین کوه ها بالا برود.اوپس از سال ها اماده سازی ماجراجویی خود را اغاز کرد.

ولی از انجا که افتخار کار را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از کوه بالا برود.شب ،بلندی های کوه را در برگرٿته
بود و مرد هیچ چیز را نمی دید. همه چیز سیاه بود اصلا دید نداشت ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود

همان طور که از کوه بالا می رفت پایش لیز خورد.

در حالا که به سرعت سقوط می کرداز کوه پرت شد.



:: موضوعات مرتبط: دست های پشت پرده(حکمت خدا)
نویسنده : ظل آفتاب
تاریخ : پنجشنبه 26 آبان1390
زمان : 1:0 بعد از ظهر
مورچه و...


مورچه ای دانه بر پشت داشت و آرام میرفت

نسیمی وزیدن گرفت و دانه را بر زمین زد

مورچه دانه را برداشت و نگاهی به آسمان و

آرام نجوا کرد:

گاهی یادم میرود که هستی.

کاش گاه و بی گاه نسیم بوزد

 

 

 

مورچه وخدا



:: موضوعات مرتبط: دست های پشت پرده(حکمت خدا)
نویسنده : ظل آفتاب
تاریخ : دوشنبه 16 آبان1390
زمان : 11:42 بعد از ظهر
خدایا شکرت
| ادامه مطلب...


در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد روی اولین صندلی نشست.

از کلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل این حسن را داشت که مسیر خلوت بود…



اتوبوس که راه افتاد نفسی تازه کرد و به دور و برش نگاه کرد.

پسر جوانی روی صندلی جلویی نشسته بود که فقط می توانست

نیمرخش را ببیند که داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد …

به پسر خیره شد و خیال پردازی را مثل همیشه شروع کرد :


چه پسر جذابی! حتی از نیمرخ هم معلومه. اون موهای مرتب شونه شده

و اون فک استخونی . سه تیغه هم که کرده حتما ادوکلن خوشبویی هم زده…

چقدر عینک آفتابی بهش می آد


:: موضوعات مرتبط: دست های پشت پرده(حکمت خدا)
نویسنده : ظل آفتاب
تاریخ : دوشنبه 4 مهر1390
زمان : 7:28 بعد از ظهر
خداچه رنگیه؟




ـ مامان! یه سوال بپرسم؟
زن کتابچه سفید را بست. آن را روی میز گذاشت : بپرس عزیزم .
- مامان خدا زرده ؟!!
زن سر جلو برد: چطور؟!
- آخه امروز نسرین سر کلاس می گفت خدا زرده !
- خوب تو بهش چی گفتی؟
- خوب، من بهش گفتم خدا زرد نیست. سفیده !!!
مکثی کرد: مامان، خدا سفیده؟ مگه نه؟
زن، چشم بست و سعی کرد آنچه دخترش پرسیده بود در ذهن مجسم کند. اما، هجوم رنگ های مختلف به او اجازه نداد...
چشم باز کرد و گفت: نمی دونم دخترم. تو چطور فهمیدی سفیده؟
دخترک چشم روی هم گذاشت. دستانش را در هم قلاب کرد و لبخند زنان گفت: آخه هر وقت تو سیاهی به خدا فکر می کنم، یه نقطه سفید پیدا میشه...
زن به چشمان بی فروغ و نابینای دخترک نگاه کرد و دوباره چشم بر هم نهاد و بی اختیار قطره ای اشک از گوشه چشمانش ...

نابینا


سخن روز : مهم تر از آموختن اعداد به بچه ها این است که به آنها ارزشها را آموزش دهید...



:: موضوعات مرتبط: دست های پشت پرده(حکمت خدا)
نویسنده : ظل آفتاب
تاریخ : پنجشنبه 17 شهریور1390
زمان : 0:53 قبل از ظهر
دریادرسطل
| ادامه مطلب...

  مردی می خواست کاملا خدا  را بشناسد .ابتدا به سراغ افراد و کتابهای مذهبی رفت،اما هر چه جلوتر رفت گیج تر شد . افراد و کتاب های نوع دیگر را نیز امتحان کرد اما به جایی نرسید.



:: موضوعات مرتبط: دست های پشت پرده(حکمت خدا)
نویسنده : ظل آفتاب
تاریخ : شنبه 12 شهریور1390
زمان : 10:31 بعد از ظهر
گمان بد
| ادامه مطلب...

تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دورافتاده برده شد،

کشتی غرق شد 

او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌کرد تا او را نجات بخشد، او ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد.
سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد ....

 



:: موضوعات مرتبط: دست های پشت پرده(حکمت خدا)
نویسنده : ظل آفتاب
تاریخ : سه شنبه 8 شهریور1390
زمان : 11:49 قبل از ظهر
چراغ شیطان
| ادامه مطلب...

وقت دارید بخوانید..... داستان خیلی قشنگ......



:: موضوعات مرتبط: دست های پشت پرده(حکمت خدا)
نویسنده : ظل آفتاب
تاریخ : سه شنبه 8 شهریور1390
زمان : 3:42 قبل از ظهر
کی بیشتر؟


(( من تو را بیشتر ))

به اوگفتم دوستت دارم بی تفاوت ازکنارم گذشت ومرارهاکرد.به دیگری گفتم اونیزهیچ نگفت
ورفت.به دیگری گفتم اونیزبانگاهی تواهم ازسرزنش ازکنارم گذشت ودیگری .....ولی هیچکس
صدای قلبم رانشنید.
ناامیدبرزمین نشستم.وجودم ازشدت دردواندوه می لرزید.دست های لرزانم راباناامیدی روبه
آسمان بلندکردم ونالیدم((دوستت دارم))
بلافاصله صدای گرم وآشنا جواب داد(( من تو را بیشتر ))


:: موضوعات مرتبط: دست های پشت پرده(حکمت خدا)
نویسنده : ظل آفتاب
تاریخ : سه شنبه 1 شهریور1390
زمان : 11:51 قبل از ظهر


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.